سرزمین بی حاصل

داستان کوتاه و فیلمنامه | عکاسی و تصویربرداری | نقد و بررسی فیلم و کلی آموزش

سرزمین بی حاصل

داستان کوتاه و فیلمنامه | عکاسی و تصویربرداری | نقد و بررسی فیلم و کلی آموزش

آه ...

زندگـــی ، هیچوقت انـدازه تـن مـا نشــد !

حــتی ...

حتی وقتی کـه خـودمان بـریدیم و دوخــتیم

آخرین نظرات
  • ۱۴ فروردين ۹۳، ۲۳:۴۸ - balyan
    ممنون
  • ۷ فروردين ۹۳، ۲۳:۴۰ - سیدمهدی نقیبی راد
    زیبا بود

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان کوتاه» ثبت شده است


خارجی – پیاده رو – روز

تصویر از بالا یک پیاده‌روی شلوغ را نشان می‌دهد. افراد مختلفی با رده‌های سنی، نوع لباس و... از کنارهم عبور می‌کنند و همه به گونه‌ای گرفتار نشان داده می‌شوند ( به طور مثال  کسی با تلفن حرف صحبت می‌کند، دیگری با عجله راه می‌رود، دونفر در حال بحث کردن باهم هستند و... )

تصویر هر از گاهی از پایین (قسمت زانو تا پای) افراد را نشان می‌دهد که با شلوارها و کفش‌های گوناگون (اعم از نو،کهنه یا غیرعادی) داخل کادر شده و بیرون می‌روند.
میان این جمعیت که همه سرشان به کارو گرفتاری‌های خاص خودشان است، یک پسر جوان با ظاهر و لباس تقریبا معمولی به وسط کادر می‌آید. او با تعجب به افرادی که از کنار او می‌گذرند نگاه می‌کند، و در آن جمعیت به چشم می‌آید.  باز هم گریزی به پاهای افراد رهگذر زده می‌شود.
چهره اش نشان می‌دهد که به فکر است ( سرش را کمی به سمت زمین پایین می‌آورد ) و بعد از چند ثانیه به آسمان نگاه می‌کند. خیلی خاص و با لذتی که در چهره اش نمایان است به آسمان می‌نگرد (انگار که چیزی را کشف کرده و می‌بیند که کسی به آن توجه نکرده است)
در همان حال پس از چند ثانیه رعد و برقی زده می‌شود، و باران به صورت نم نم و به تدریج به صورت تند شروع به باریدن می‌کند... رهگذران پیاده رو باران را به چشم مزاحم می‌بینند ( یکی کلاهش را روی سر می‌کشد، دیگری چترش را باز می‌کند، یکی کتاب یا پوشه‌ی در دستش را روی سر نگه می‌دارد ) و به راهشان ادامه می‌دهند. پسر نگاهی به مردم اطرافش می‌کند و باز با لبخند به آسمان می‌نگرد . بعد از چند ثانیه دستانش را به سوی بالا باز می‌کند، چشمانش را می‌بندد...
تصویر به تدریج از پیاده‌رو دورتر و مساحت بیشتری از پیاده‌رو قابل مشاهده می‌شود. و به تدریج تصویر رو به سوی سفیدی کامل می‌رود.
 
نویسنده: حسین فولادی
  • wasteland

امید – Hope

 

سیگاری روشن کنار یک تخته برهم ریخته مدام کوتاه تر میشد.خنده ها و شادی های  همسایه از پشت دیوار سردی که به آن تکیه داده بود ، نمکی بود روی زخم های این روز هایش و باران تندی که به شیشه کوبیده میشد همانند پتکی ، مدام برسرش کوبیده میشد، تلفنی هم که مدام برای دل خودش روی میز میلرزید و قطع میشد.

مسیر زندگی اش به بن بست رسیده ، دوای دردش بسته قرص های رنگی هم نیست ، فقط دنیا مسیر نفس کشیدنش را بسته بود. نه نه‌ای شنیده و نه چراغ زندگی اش "نیم سوز" شده بود، فقط چندین سالی است که در اعماق قلبش سیاهی دیده میشود و این بیماری سخت ، داخل شهر پخش شده بود ، از نظر دیگران فقط اوست که مبتلا به این بیماریست

توضیحات کافی بود تا که بدانید برای بیستمین بار ، باز باید شمع های کیک تولدش را تنهایی "فوت" کند و شیرینی کیک را بین خودش و خودش تقسیم کند ، البته ریش سفیدی هم بود به نام پدر ...

به فکر روزهای است که دعا میکرد تعبیر شود خواب هایش ولی گریه های خواهرش آوار هایی بود که میان فکرش خراب میشد و پشیمان بود از این تغییر بزرگِ زندگی اش.

یاد قصه های مادرِ بزرگ و مهربانش می افتاد که مدام از همان نصیحت های مادرانه میکرد ولی آن موقعه گوشی برای شنیدن نداشت و خودش بود و یک مشت افکار غلط.

انگار یک نور ضعیف ، پشت یک کوه بلند و تاریک پنهان شده بود و هیچکس برای رسیدن به آن نه زحمت میکشید و نه تلاشی میکرد و خودش هم میدانست راهی جز تلاش کردن نیست امـّـا برای یک شروع هیچ خطی نمیدید.

میانه راه ، یک روز پائیزی در دوران تحصیلش ، زیر درختِ پیر بزرگ شهر دلش لرزید و غم هایش بود که سرازیر شده از آن جفت چشم گریانش. رفته بود و دیگر هم نیامد. عهد بست بود که همه چیز را زیر همان درخت دفن کند ... نشد ، احساسش میگفت که شاید کسی باشد برای ادامه راه.

یک زمستان دوست داشتی از راه رسید و معلوم است که زیر درخت جایی برای کندن نبود و از چهره‌اش پیداست که به دنبال کسی است که سنگ غم هایش را به سینه بزند نه اینکه سنگِ غم خودشان را به سرش بکوبند و پائیز به پائیز بروند و دیگر نیایند و فقط خراش هایش را به زخم هایی عمیق تبدیل کنند.

دردش بیشتر بود از اهالی یه شهر بزرگ ، کسی را میخواست که پای خنده ها و شادی هایش بشیند تا بتواند خاطراتی که یک کتاب کهنه شده بود را که بگوید و پاره اش کند ، نه اینکه هر بار نیمه تمام بسته شود.

شاید این قسمتی بود از شروع ما ...

  • wasteland

این نام شب های من نیست ، شب هایم نام دیگری دارند ، نامی به تنهایی تنها بودنم . در این نور روشن شب های شهر حتی به ستاره ها هم نمیرسم و مثل خاکستری بر باد رفته با بادهای تنها و لرزان همسفرم . شب ها در بی خوابی بوف گونه و اشک های خشک شده ام خلاصه میشوند . چه خنده دار است این مرد شدن .

یاد آن شب ها بخیر چه راحت بود ، گریه کردن در آغوش مادر و در لذت های کودکی ، این مرد شدن هم عالمی دارد . یادم می اید جای ، شاید در همین چرندیات وبلاگ نویسانی دیوانه ، خواندم :

"مرد است و درد و مرد چون کوه از درد ساخته شده ، بی اشک !"

خواندم و در آن لحظه دانستم واقعیت است و شاید من هنوز مرد نباشم ، اما ، پس این اشک های خشک شده ام را چگونه توجیه کنم ؟

اشک های که شب ها پیش ،همان شب روی تابو در تلاطم سر دردناکم ، کمی جلو آمدند و رازم فاش شد و چه میشود اگر روی گونه هایم ، بلغزند ؟

مگر چه می شود ؟ چرا گریه  نمی کنم ؟

 

http://tajrobenik.persiangig.com/image/8811162045tajrobenik.jpg


مگر چه می شود ؟ مردی با گونه ههای درخشان روی تاب عقب و جلو برود و شانه هایش بلرزد ؟ شاید فقط نمیشود . نمیشود چون در دردناک ترین لحظه ها گرفتگی عجیبی نفسش را حبس میکند و سینه اش تیر می کشد تا گریه نکند . نمی شود چون در حبس شدگی نفسش اشک ها فرو نمیریزند و در درد سینه اش دست هایش مشت می شوند.  این درد سینه کهنه است ، از سال ها پیش به خاطرم مانده ، از همان روزی که اولین بار نگاهم تغییر کرد و دیدم . این همان دردی است که لحظه ای در سفر ، در دریا ، در خنده و همه جا می امد و من چشم هایم را میبستم و ساکت لب هایم را می گزیدم تا خودش پشیمان شود و برود .

اگر کوه بودن بودن این است ، می خواهم فقط رودخانه ای باشم که کوه را می درد ، میخواهم اشک بریزم . شاید فقط باید بشکنم ، مثل لیوان شیشه ای روی میز ، سقوط کنم و بشکنم و آهسته اشک بریزم . می خواهم اشک بریزم .

که نمی شود !

 

"از دوسته عزیزم میثم  "

  • wasteland